روی سنگ قبرم بنویسید...

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت ...

☆زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت ...

☆چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا سم ...

☆آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت ...

☆روز میلاد، همان روز که عاشق شده بود ...

☆مرگ با لحظه دیدار برابر شد و رفت ...

☆او کسی بود که از غرق شدن می ترسید ...

☆عاقبت روی تن ابر شناور شد  و رفت ...

☆هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...

☆دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رف...

+ نوشته شده در دو شنبه 21 دی 1396برچسب:پست ثابت, ساعت 18:52 توسط تارا |

باتو عاشقی میکنم

عشق من

همین جا درون شعرهایم بمان

تا وسوسه های دوستت دارم های دروغین ادمهاتورا باخود نبرد

به سرزمین های دور از احساس

من اینجا هرروز باتو عاشقی میکنم بی انتها

شعرهایم بهانه ایست برای ما شدن دستهایمان

تا تکرار غریبانه ی جدایی را شکست دهیم...

+ نوشته شده در دو شنبه 30 بهمن 1396برچسب:, ساعت 16:28 توسط تارا |

بی تفاوتی

برف ببارد یا باران

برای باور زمستان همین بیتفاوتی هایت کافیست

+ نوشته شده در یک شنبه 29 بهمن 1396برچسب:, ساعت 11:51 توسط تارا |

بهانه ی اشکهایم

به دلتنگی هایم دست نزن

میشکند بغضم یک وقت

آنگاه غرق میشوی در سیلاب اشکهایی که

بهانه ی روان شدنش هستی

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1396برچسب:, ساعت 13:30 توسط تارا |

عنوانی ندارم براش

فجیع ترین مرگ ها دو دسته اند

1_پسری که گریه میکند

2_دختری که سکوت میکند

گاهی وقتا زندگی کردن بیشتر از خودکشی جرعت میخواد

+ نوشته شده در پنج شنبه 26 بهمن 1396برچسب:, ساعت 14:29 توسط تارا |

روز عشق

           زمستان بود و بی تابی

         دلم جایی فدایی شد...

         نفس در سینه خشکش زد

         دلم باتو هوایی شد...

ولنتاینت مبارک زندگیم

+ نوشته شده در چهار شنبه 25 بهمن 1396برچسب:, ساعت 17:49 توسط تارا |

دلم یخ زده براش

امروز نه حرفام فاز سنگینه نه شعرام قافیه داره

فقط میخوام چن کلمه حرف دل بزنم

چقد برف اومده اینجا.کی بی تاب ترو عاشقتر ازمن؟ک یه بهونه مثه برفو بارون واسه بیرون زدنش ازخونه کافی باشه

صب زود ازخونه زدم بیرون مقصدی نداشتم فقط میخواستم باخودم خلوت کنم

اتفاق بدی افتاد برام...خیلی بد

وقتی یه لحظه برگشتم پشت سرمو نگا کنم یکی از تلخ ترین لحظه های عمرم رقم خورد

میدونی چی دیدم؟فقط جای یه ردپا پشت سرم بود:( اونم رد پای خودم بود

پس تو کجایی؟توکه همیشه پا به پام اومدی...چرا جاگذاشتی خودتو

هنوز داشتم راه میرفتمو قدم میزدم.دلم میخواس همینطوری که قدم زنون چشامو دوخته بودم به برفایی که داشتم رد پامو تو دلشون جا میذاشتم به یه نفر برخورد کنم

انقد محکم که بخورم زمین...وقتی با عصبانیت سرمو میگیرم بالا و نگاش میکنم

ببینم تو باشی.ماتو مبهوت خیره شم بهت.دستتو سمتم دراز کنیو بلندم کنیو و بگی...

نه مهم نیس چی بگی فقط بگی

اومدم خونه.دیدم اگه به خیال و تصور و رویا باشه تموم شهر باید شاهد قدم زدنم باشن..که نه پاهام باهام میان نه چشام ناشو دارن

خونم ولی هنوز سردمه.سرد ازوقتی ک پشتم بهت گرم نیس.کدوم برفی میتونه انقد سردم کنه ک هواتو نکنم

اینروزا دلم میخوادترجیح داده بشم.منو ترجیح بدی به همه ی دنیا به کار به زندگی به حتی خونواده

نه...پرتوقع نیستم.اخه منم تورو به جونم به وجودم ترجیح دادم کارو زندگیو خونواده ک چیزی نیس

چقد دلم معجزه میخواد اونم نه از خدا.ازتو...

الانکه پشت پنجره ی اتاقمم دیگه دلم قدم زدن تو برفو نمیخواد

دلم تورو میخواد.اره...خوده خودتو

اونم برای همیشه

 برف فقد یه بهونه بود که یادم بندازه چقد عاشقتم و چقد ندارمت

معجزه کن عشقم...معجزه کن ک اسیر دلمم و تویی مرحم زخمام

+ نوشته شده در چهار شنبه 25 بهمن 1396برچسب:, ساعت 12:3 توسط تارا |

قندیل دلتنگی

حوصله ام برفی است

با یک عالمه قندیل دلتنگی

از گوشه های دلم اویزان

آهای

کافیست کمی"ها" کنی که اب شوم

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن 1396برچسب:, ساعت 15:55 توسط تارا |

قرارمون این نبود

   نه !!!
قرارمان این نبود

قراربود دنیا باشد...عشق باشد...توباشی و من باشم

  حآل

دنیا هست...عشق هست...تو هستی

  اما

من بی رحمانه ازین لیست خط خورده ام:(

 

+ نوشته شده در دو شنبه 23 بهمن 1396برچسب:, ساعت 13:44 توسط تارا |

فقط همین

دستشو گرفتم آوردم پیش خدا گفتم من همینو میخوام

گفت بهتر ازینو واست کنار گذاشتم

پامو کوبیدم زمین گفتم من فقطوفقط همینو میخوام

اروم زیر لب گفت ...اخه قولشو به یکی دیگه دادم:(

 

+ نوشته شده در یک شنبه 22 بهمن 1396برچسب:, ساعت 21:45 توسط تارا |

میدونم اما...

میدانم کار داری...سرت هم شلوغ است

اینم میدانم که گیری

امااینکه موقع خواب چندثانیه

فقط چند لحظه به ذهنت خطور کند

که یک جایی کسی روی تختش موقع خوابش

برایت اشک میریزد

همین هم برایم کافیست

+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1396برچسب:, ساعت 15:28 توسط تارا |

قلب نیس

قلب نیست لعنتی

چیزی است در دلم اویخته به بندی

تاب میخورد بین بغض های من و دردهای زندگی

نه میتپد که ماتم تورا کم کند

نه می ایستد که مرا راحت کند...

+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1396برچسب:, ساعت 13:32 توسط تارا |

هوای شونه هات

سربه سرم نذار

سربه روی شونه هام بذار

دختراست دیگر

گاهی بی هوا هوای شانه هایت را میکند

تادلتنگی هایش را جای امنی ببارد

+ نوشته شده در پنج شنبه 19 بهمن 1396برچسب:, ساعت 13:19 توسط تارا |

حواست کجاس

از وقتی که حواست به من نیست

خدا میداند چقدر اب به صورتم پاشیدم

لعنتی این کابوس اینقدر واقعیست

که ازخواب بیدار نمیشوم

+ نوشته شده در چهار شنبه 18 بهمن 1396برچسب:, ساعت 14:38 توسط تارا |

حس‌مرگ دارم امشب

حس آن ته سیگاره مچاله

حس آن شاخه ی شکسته رو زمین

حس بیماره کما رفته

حس ان بره که گرگ برایش نشسته به کمین 

حس تنهایی و رخوت

حس جان دادن تو خلوت

حس مرگ دارم امشب...

+ نوشته شده در چهار شنبه 18 بهمن 1396برچسب:, ساعت 1:40 توسط تارا |

ماهی و دریا

    ماهی به اب گفتا...من عاشق تو هستم

    از لذت حضورت ...می را نخورده مستم

    ایا تو میپذیری...عشق خدایی ام را؟

    تااینکه برنتابی...دیگر جدایی ام را؟

    اب روان به ماهی...گفتا که باشد اما

    لطفا بده مجالی...تاصبح روز فردا

    باید که خلوتی با...افکار خود نمایم

    اینجا بمان که فردا...با پاسخت بیایم

    ماهی قبول کردو...اب روان گذر کرد

    تنها برای یک شب...از پیش او سفر کرد

    وقتی که امدش باز ...تااینکه گوید اری

    یک حجله دیدو عکسی...بر ان به یادگاری

    خود را ز پیش ماهی...دیشب که برده بودش

    ان شاه ماهی عشق...بی اب مرده بودش

    نالیدو یادش افتاد...از ماهی ان صدایی

    وقتی که گفت با عشق ...میمیرم از جدایی

    ای کاش اب می ماند...ان شب کنار ماهی

    ماهی دلش نمی مرد ...از درد بی وفایی

    عشقم منو تو هم...مانند اب و ماهی

    یک لحظه غفلت از هم...یعنی مرگ و جدایی

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن 1396برچسب:, ساعت 11:4 توسط تارا |

تا ابد برایم بمان

گیرم تمام دنیا بگویند ما مال هم نیستیم

ما به دردهم نمیخوریم

گیرم برای زیر یک سقف رفتن

عشق...اخرین معیار این جماعت باشد

گیرم دوس داشتنت بدون سند حرام باشد

عجیب باشد...باورنکردنی باشد

گیرم بگویند هرگز دستانم در دستانت قفل نمیشود

من اما...گیر این گیرها نیستم

من تاابد گیر دوست داشتنت می مانم

تاابد عاشقو دیوانه ات می مانم

تاابد دست از تلاش برای وصال برنمیدارم

به همه میفهمانم ک اشتباه فکرمیکردند

تاابد که سهل است تا قیامت کسی نمیتواند مارا ازهم جدا کند

 

+ نوشته شده در دو شنبه 16 بهمن 1396برچسب:, ساعت 20:50 توسط تارا |

انتظار

شده ام مثل یک محکوم اعدامی

که گشته است زیرپایش خالی

ان بالا...از بدروزگار...طنابی شل

کم و بیش میفشارد گردنش را

جان می کندو دستو پا میزند

و ارزوی مرگ دارد

اما دریغ از مردن اسان

این چنین مرا میکشد انتظارم برای تو

+ نوشته شده در دو شنبه 16 بهمن 1396برچسب:, ساعت 10:41 توسط تارا |

جهنم

خدایا...خط و نشان دوزخت را برایم نکش

جهنمتر از نبودنش جایی سراغ ندارم

+ نوشته شده در یک شنبه 15 بهمن 1396برچسب:, ساعت 14:52 توسط تارا |

ندارمت...

ای انکه دوست دارمت اما ندارمت

برسینه می فشارمت اما ندارمت

ای اسمان من که سرتاسر ستاره ای

تاصبح می شمارمت اما...ندارمت

+ نوشته شده در شنبه 14 بهمن 1396برچسب:, ساعت 13:32 توسط تارا |

برف

برف هم که نبارد

سرد که نگاهم کنی

احساسم تا مغز استخوانم یخ میزند

کجایی امروز که بی تو سردمه

+ نوشته شده در پنج شنبه 12 بهمن 1396برچسب:, ساعت 15:34 توسط تارا |

میترسم

میترسم...

میترسم یک شب بخواهی به خوابم بیایی

و من همچنان به یادت بیدار نشسته باشم

 

+ نوشته شده در پنج شنبه 12 بهمن 1396برچسب:, ساعت 12:33 توسط تارا |

همین...

چقدر کم توقع شده ام...

نه اغوشت را میخواهم نه دستانت را

نه حتی بودنت را...

همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست

مرا به ارامش میرساند حتی اصطکاک سایه هایمان

 

+ نوشته شده در چهار شنبه 11 بهمن 1396برچسب:, ساعت 14:23 توسط تارا |

دلتنگی من برای تو......

 Image result for ‫دلتنگی‬‎

دلتــــــــــنگـــــــی ها 

 

گاه از جنس اشــکند ....  

و گاه از جنس بغــــــــض  

گاه سکـــوت ميشوند و خاموش ميمـــــــانند 

گاه هــق هـــق می شوند و می بارند 

دلتنگــــی من برای تــــــــو اما 

جنس غريبــــــــی دارد . . .

+ نوشته شده در چهار شنبه 11 بهمن 1396برچسب:, ساعت 12:4 توسط تارا |

دوسش دارم

کوتاه مینویسم...

اما...تو

بلند بخوان...به بلندای احساسم

دوستت دارM

+ نوشته شده در دو شنبه 9 بهمن 1396برچسب:m, ساعت 18:16 توسط تارا |

ادمها شبیه هم نیستند

              ادمها شبیه هم عمر نمیکنند

     یکی زندگی میکند.یکی تحمل.ادمها شبیه هم تحمل نمیکنند

          یکی تاب می اورد.یکی میشکند.ادمها شبیه هم نمیشکنند

             یکی از وسط دو نیم میشود دیگری تکه تکه تکه ها شبیه هم نیستند

                     تکه ای یک  قرن عمر میکند.تکه ای یک روز...

+ نوشته شده در دو شنبه 9 بهمن 1396برچسب:, ساعت 13:25 توسط تارا |

بوی خاک

انقدر زمین خورده ام که رنگ اسمان را فراموش کردم

بوی خاک میدهند تمام ارزوهایم...

+ نوشته شده در پنج شنبه 28 دی 1396برچسب:, ساعت 12:1 توسط تارا |

شبت بخیر

نه خبر میگیری ازمن نه سلامی ن جوابی

فکرشو میکردی یشب شب بخیر نگم بخوابی؟

شب بخیر عزیزه من چشماتو بستی

من بیدارم تو بخواب هرجا که هستی

+ نوشته شده در یک شنبه 1 آذر 1396برچسب:, ساعت 1:53 توسط تارا |

مزار سرد من

عاقبت روزی مزار سرد من         معبد دنجی برایت میشود

عکس من باآخرین لبخند من       شاهد شب گریه هایت میشود

میگذاری سر به روی قبر من         سنگ قبرم میشود دنیای تو 

از تمام انچه باهم داشتیم           یاد من می ماند و فردای تو 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396برچسب:, ساعت 23:38 توسط تارا |

منتظر شنیدن گام هایت

در قبرم هستم...

خوابیده ام به پهلوی راست. گوش چسبانده ام به خاک 

منتظر شنیدن گام هایت

فاتحه بهانه است 

فقط بیا...

+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1396برچسب:, ساعت 23:35 توسط تارا |